فلسفه دعا
بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا
خداوند در قرآن پر برکت میفرماید:
“بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را”
اما قطعا با خود می گویید که من بارها از خداوند خواستهام و پاسخی به من نداده است. در لحظاتی که گمان میکنیم در حال دعا هستیم و خدا را میخوانیم، رنجهایمان را میخوانیم و تمرکز بر رنج میکنیم نه خداوند، در نتیجه وقتی شما رنج را میخوانید رنج در کنارتان میماند.
(بعبارتی قانون جذب انرزی منفی)
خواندن خدا یعنی در لحظه دعا چنان به ذات پاکش توجه کنی و چنان با او سخن بگویی که در دستانت که به سمت آسمان و به سمت اوست سنگینی بخشش را حس کنی. چنان او را صدا بزنی که نیاز به وساطت فرشتگانش نباشد و خود با لحنی آرام پاسخ دهد: “بنده من! بنده من! چه میخواهی؟ ” و هنگامی که خواستهات را بگویی، سخنت که به پایان رسید صدای لبیک جانانهاش را بشنوی. این خداوند؛ خداوندی است که حضور دارد و در قرآن و قلبت با شما سخن میگوید و همواره با شماست. “هوالحی. و هو القیوم “
اما یک مرتبه بالاتر هم داریم. و آن
یَآ أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (۲۷) ارْجِعِى إِلَى رَبِّکَ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
واین مقام عاشقان است
التماس دعا?
داستان آموزنده
پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟
?داستان های امثال/ذوالفقاری
خصلت رفتاری اخلاقی پیامبر
? *۲۰ خصلت رفتاری و اخلاقی پیامبر مهربانی حضرت محمد مصطفی ﷺ*
? هنگام راه رفتن بآرامی و وقار ، راه می رفت …
? هرکه را میديد مبادرت به سلام میکرد و کسی در سلام بر او سبقت نگرفت ..
? وقتی با کسی دست میداد دست خود را زودتر از دست او بيرون نمی کشيد ..
? با مردم چنان معاشرت میکرد که هرکس گمان مي کرد عزيزترين فرد نزد آن حضرت است …
? سکوتی طولانی داشت و تا نياز نمی شد لب به سخن نمی گشود ..
? هرگاه باکسی، همصحبت میشد بهسخنان او خوب گوش فرا میداد..
? هنگام ورود به هر مجلسی،
در آخر و نزديک درب می نشست، نه در صدر آن …
? در مجلس جای خاصی را بخود، اختصاص نمیداد و ازآن نهی میکرد
?هرگز با کسی جدل و منازعه نمیکرد
? هديه را قبول می کرد اگر چه، به اندازه يک جرعه شير بود …
?به خويشاوندان خود احسان میکرد بیآنکه آنان را بر ديگران برتری دهد.
? هرکه عذر مي آورد عذر او را قبول میکرد …
? هرگز کسی را حقير نمیشمرد
?هرگزکسی از اطرافيان و بستگان خود را نفرين نکرد …
?هرگز عيب مردم را جستجو نمیکرد
? از شر مردم برحذر بود ولی،
از آنان کناره نمی گرفت و با همه، خوشخو بود …
? هرگز مذمت مردم را نمی کرد، و بسيار مدح آنان نمی گفت ..
? برجسارتديگران صبر میفرمود و بدی را به نيکی جزا می داد …
? وفادارترين مردم بهعهد و پيمان بود ..
?عزيزترين افراد نزد او کسی بـود کهخيرش بيشتر به ديگران میرسيد
?"مکارم الاخلاق” طبرسی
?خوی و خلقتان محمدی باد
میلاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مبارک باد ????????????????????????
چند ثانیه درنگ
چند ثانیه درنگ
? فاصله نگیرید ؛ اِنزوا ، عمر را کوتاه می کند .
قضاوت نکنید ؛ قضاوت ، فاصله ها را زیاد می کند !
دیگران را درک کنید ، کاری کنید که حالشان کنارِ شما خوب باشد
و احساسِ بهتری داشته باشند ،
? این بخش مهمی از هوش و نبوغِ اجتماعی ست
که لازمه ی روابطی سالم و هدفمند و رمزِ محبوبیتِ آدم هاست .
قبول دارم ! تحملِ تفاوت ها گاهی واقعا سخت می شود .
اما باید این را پذیرفت که هم انسان ها با هم متفاوت اند
و هم مشکلاتِ هرکس ، منحصر به خودش است .
? نمی توان شبیهِ دیگران شد یا دیگران را شبیهِ خود کرد ،
نمی توان از تمامِ آدم ها توقعِ سازگاری و همراهی داشت ،
اما می توان تفاوت ها را درک کرد ،
می توان مدارا کرد و کنار آمد ، می توان روابطِ بهتری داشت .
? این مردم ، حتی شاد ترینِشان هم مشکلات و دغدغه هایِ خودش را دارد !
نباید مدام ، انگشتِ اتهام به سمتِ دیگران نشانه گرفت ،
نباید همیشه دنبالِ ایراد بود .
آدم ها همه شان بد نیستند ، همه شان بی انصاف نیستند !
آدم ها با هم متفاوت اند ، همین !
می توان با وجودِ تمامِ تفاوت ها کنارِ هم شاد بود. ?
داستان کوتاه
✍روزی حضرت علی (ع) نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای عثمان به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود:
شما دو توهین به من کردید; اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید’
و دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من علی فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی علی عوض نمی کنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.
مولا گریه می کردند و می فرمودند:
به خدایی که جان علی در دست اوست قسم آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمانی محکم بست سه شبانه روز بود او و خانواده اش هیچ نخورده بودند.
#مواظب_باشیم برای دو لقمه بیشتر؛ در این زمان
علی فروشی نکنیم…?