یا مهدی
نگاه حرام
امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:
جوانى از «انصار» در مسیر خود با زنى روبرو شد ـ و در آنروز زنان مقنعه خود را در پشت گوش ها قرار مى دادند ـ (و طبعاً گردن و مقدارى از سینه آنها نمایان مى شد)،
چهره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب کرد و چشم خود را به او دوخت، هنگامى که زن گذشت جوان همچنان با چشمان خود او را بدرقه مى کرد، در حالى که راه خود را ادامه مى داد تا این که وارد کوچه تنگى شد و باز همچنان به پشت سر خود نگاه مى کرد،
ناگهان صورتش به دیوار خورد و تیزى استخوان یا قطعه شیشه اى که در دیوار بود صورتش را شکافت!.
هنگامى که زن گذشت، جوان به خود آمد، دید خون از صورتش جارى است و به لباس و سینه اش ریخته! (سخت ناراحت شد)
با خود گفت: به خداسوگند من خدمت پیامبر مى روم و این ماجرا را بازگو مى کنم، هنگامى که چشم رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به او افتاد فرمود چه شده است؟
جوان ماجرا را نقل کرد، در این هنگام «جبرئیل»، پیک وحى خدانازل شد و آیات زیر را بر پیامبر نازل کرد:
( قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﻮﻣﻦ ﺑﮕﻮ : ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ [ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺣﺮﺍم ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﻳﺪﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻧﺎﻣﺤﺮم ﻭ ﻋﻮﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ] ﻓﺮﻭ ﺑﻨﺪﻧﺪ ، ﻭ ﺷﺮﻣﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻨﺪ ، ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﺁﻧﺎﻥ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ، ﻗﻄﻌﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ ، ﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ .
وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ….
ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﺎﺍﻳﻤﺎﻥ ﺑﮕﻮ : ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺣﺮﺍم ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻭ ﺑﻨﺪﻧﺪ ، ﻭ ﺷﺮﻣﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﺯﻳﻨﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ [ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻯ ﺯﻳﺒﺎ ، ﮔﻮﺷﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻨﺪ ] ﻣﮕﺮ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﻛﻪ [ ﻃﺒﻴﻌﺘﺎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻭ ﺣﻨﺎ ﻭ ﺳﺮﻣﻪ ، ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ] ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ [ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﺴﻰ ] ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻧﻜﻨﻨﺪ ، ﻭ [ ﺑﺮﺍﻯ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﻴﻨﻪ ] ﻣﻘﻨﻌﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﮔﺮﻳﺒﺎﻥ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ، ﻭ ﺯﻳﻨﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﻣﮕﺮ برای محارم). سوره نور آیات 30،31
?«وسائل الشیعه»، ج 20، ص 192؛ «نور الثقلین»، ج 3، ص 588؛ «المیزان»، ج 15، ص 116؛ «تفسیر صافى»، ج 3، ص 430.
نکته: این آیات این روزها نیز باید برای همه ی ما به کرّات تلاوت و مورد تأمل قرار گیرند چرا که نگاه به نامحرم جان و جسم آدمی را میخراشد و روح و روان و جامعه را به شدت آلوده و مجروح میسازد.
در مسیر بندگی
گفتم از کوه بگویم قدمم می لرزد
از تو دم می زنم اما قلمم می لرزد
هیبت نام تو یک عمر تکانم داده ست
رسم مردانگی ات راه نشانم داده ست
پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
کار ما نیست شناسایی نامت زینب
چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است
شاعر:حمید رضا برقعی
بخشی از خطبه حضرت زینب علیها السّلام در شام
فَکِدْ کَیْدَکَ، وَ اسْعَ سَعْیَکَ، وَ ناصِبْ جُهْدَکَ، فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِکْرَنا، وَ لا تُمِیتُ وَحْیَنا، وَ لا تُدْرِکُ أَمَدَنا، وَ لا تَرْحَضُ عَنْکَ عارَها، وَ هَلْ رَأیُکَ إِلاّ فَنَدٌ، وَ أَیّامُکَ إِلاّ عَدَدٌ، وَ جَمْعُکَ إِلاّ بَدَدٌ؟ یَوْمَ یُنادِی الْمُنادِی: أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظّالِمِینَ.
یزید! هر کید و مکر که داری بکن، هر کوشش که خواهی بنمای، هر جهد که داری به کار گیر،به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود، رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.
سلام بر ابراهیم
? من آر پی جی زن بودم. برای همین به همراه فرمانده گردان تقریباً جلوتر از بقیه راه بودم.
حالت بدی بود. اصلاً آرامش نداشتم!
سکوت عجیبی در منطقه حاکم بود.
ما از داخل یک شیار باریک با شیب کم به سمت نوک تپه حرکت کردیم.
? در بالای تپه سنگرهای عراقی کاملاً مشخص بود. من وظیفه داشتم به محض رسیدن آنها را بزنم.
یک لحظه به اطراف نگاه کردم. در دامنه تپه در هر دو طرف سنگرهایی به سمت نوک تپه کشیده شده بود.
عراقی ها کاملاً می دانستند ما از این شیار عبور میکنیم! آب دهانم را فرو دادم، طوری راه میرفتم که هیچ صدایی بلند نشود. بقیه هم مثل من بودند. نفس در سینه ها حبس شده بود!
هنوز به نوک تپه نرسیده بودیم که یکدفعه منوری شلیک شد.
? بالای سر ما روشن شد! بعد هم از سه طرف آتش وگلوله روی ما ریختند. همه چسبیده بودیم به زمین. درست در تیررس دشمن بودیم.
هر لحظه نارنجک، یا گلوله ای به سمت ما می آمد. صدای ناله بچه های مجروح بلند شد و… در آن تاریکی هیچ کاری نمی توانستیم انجام دهیم. دوست داشتم زمین باز میشد و مرا در خودش مخفی میکرد. مرگ را به چشم خودم میدیدم. در همین حال شخصی سینه خیز جلو می آمد و پای مرا گرفت!
سرم را کمی از روی زمین بلند کردم و به عقب نگاه کردم. باورم نمیشد.
? چهره ای که میدیدم، صورت نورانی ابراهیم بود.
یکدفعه گفت: تویی؟! بعد آر پی جی را از من گرفت و جلو رفت. بعد با فریاد الله اکبر آر پی جی را شلیک کرد.
سنگر مقابل که بیشترین تیراندازی را میکرد منهدم شد.
ابراهیم از جا بلند شد و فریاد زد: شیعه های امیرالمؤمنین بلند شید، دست مولا پشت سر ماست.
بچه ها همه روحیه گرفتند.
من هم داد زدم؛ الله اکبر، بقیه هم از جا بلند شدند. همه شلیک میکردند.
تقریباً همه عراقی ها فرار کردند. چند لحظه بعد دیدم ابراهیم نوک تپه ایستاده!
? کار تصرف تپه مهم عراقی ها خیلی سریع انجام شد. تعدادی از نیروهای دشمن اسیر شدند. بقیه بچه ها به حرکت خودشان ادامه دادند.
من هم با فرمانده جلو رفتیم. در بین راه به من گفت: بیخود نیست که همه دوست دارند در عملیات با ابراهیم باشند. عجب شجاعتی داره!
نیمه های شب دوباره ابراهیم را دیدم. گفت: عنایت مولا رو دیدی؟! فقط یه الله اکبر احتیاج بود تا دشمن فرار کنه!
٭٭٭
? عملیات در محور ما تمام شد. بچه های همه گردان ها به عقب برگشتند. اما بعضی از گردان ها، مجروحین و شهدای خودشان را جا گذاشتند!
ابراهیم وقتی با فرمانده یکی از آن گردان ها صحبت میکرد، داد میزد!
خیلی عصبانی بود. تا حالا عصبانیت او را ندیده بودم.
میگفت: شما که میخواستید برگردید، نیرو و امکانات هم داشتید، چرا به فکر بچه های گردانتان نبودید؟! چرا مجروح ها رو جا گذاشتید، چرا… ؟؟؟
با مسئول محور که از رفقایش بود هماهنگ کرد. به همراه جواد افراسیابی و چند نفر از رفقا به عمق مواضع دشمن نفوذ کردند.
? آنها تعدادی از مجروحین و شهدای بجا مانده را طی چند شب به عقب انتقال دادند. دشمن به واسطه حساسیت منطقه نتوانسته بود پاکسازی لازم را انجام دهد.
ابراهیم و جواد توانستند تا شب 21 آذر ماه 61 حدود هجده مجروح و نُه نفر از شهدا را از منطقه نفوذ دشمن خارج کنند.
حتی پیکر یک شهید را درست از فاصله ده متری سنگر عراقی ها با شگردی خاص به عقب منتقل کردند!
ابراهیم بعد از این عملیات کمی کسالت پیدا کرد، با هم به تهران آمدیم.
چند هفته ای تهران بود. او فعالیت های مذهبی و فرهنگی را ادامه داد.
? منبع : کتاب سلام بر ابراهیم ?
مطلع الفجر
? مدتی از عزل بن یصدر از فرماندهی کل قوا گذشت. برای درهم شکستن عظمت ارتش عراق، سلسله عملیاتهائی در جنوب، غرب و شمال جبهه های نبرد طراحی گردید.
در هشتم آذرماه اولین عملیات بزرگ یعنی طریق القدس انجام شد و اولین شکست سنگین به نیروهای حزب بعث وارد شد.
طبق توافق فرماندهان، دومین عملیات در منطقه گیلا نغرب تا سرپل ذهاب که نزدیکترین جبهه به شهر بغداد بود انجام میشد. لذا از مد تها قبل،کار شناسائی منطقه و آمادگی نیروها آغاز شده بود. مسئولیت عملیات این محور به عهده فرماندهی سپاه گیلا نغرب بود. همه بچه های اندرزگو در تکاپوی کار بودند. مسئولیت شناسایی منطقه دشمن به عهده ابراهیم بود. این کار در مدت کوتاهی به صورت کامل انجام پذیرفت.
ابراهیم برای جمع آوری اطلاعات، به همراه یکی از کردها به پشت نیروهای دشمن رفت. آنها طی یک هفته تا نفتشهر رفتند.
? ابراهیم در این مدت نقشه های خوبی از منطقه عملیاتی آماده کرد. بعد هم به همراه چهار عراقی که به اسارت گرفته بودند به مقر بازگشتند!
ابراهیم پس از بازجوئی از اسرا و تکمیل اطلاعات لازم، نقش ههای عملیات را کامل کرد و در جلسه فرماندهان آنها را ارائه نمود. سرهنگ علییاری و سرگرد سلامی از تیپ ذوالفقار ارتش نیز با نیروهای سپاه هماهنگ شدند. بسیاری از نیروهای محلی از سرپل ذهاب تا گیلانغرب در قالب گردانهای مشخص تقسی مبندی شدند. اکثر بچه های اندرزگو به عنوان مسئولین این نیروها انتخاب شدند.
چندین گردان از نیروهای سپاه و داوطلب به عنوان نیروهای خط شکن، وظیفه شروع عملیات را بر عهده داشتند.
? فرماندهان در جلسه نهایی، ابراهیم را به عنوان مسئول جبهه میانی، برادر صفر خوشروان را به عنوان فرمانده جناح چپ و برادر داریوش ریز هوندی را فرمانده جناح راست عملیات انتخاب کردند. هدف عملیات پاکسازی ارتفاعات مشرف به شهرگیلان، تصرف ارتفاعات مرزی و تنگ ههای حاجیان و گورک و پاسگا ههای مرزی اعلام شده بود.
? وسعت منطقه عملیاتی نزدیک به هفتاد کیلومتر بود. از قرارگاه خبر رسید که بلافاصله پس از این عملیات، سومین حمله در منطقه مریوان انجام خواهد شد. همه چیز در حال هماهنگی بود. چند روز قبل از شروع کار از فرماندهی سپاه اعلام شد: عراق پاتک وسیعی را برای باز پس گیری بستان آماده کرده، شما باید خیلی سریع عملیات را آغاز کنید تا توجه عراق از جبهه بستان خارج شود.
? برای همین، روز بعد یعنی بیستم آذر 1360 برای شروع عملیات انتخاب شد. شور وحال عجیبی داشتیم. فردا اولین عملیات گسترده در غرب کشور و بر روی ارتفاعات شروع میشد. هیچ چیز قابل پی شبینی نبود. آخرین خداحافظی بچه ها در آن شب دیدنی بود.
? منبع : کتاب سلام بر ابراهیم ?