یاد امام عصر علیه السلام
?ما در عصر غیبت مولایی به سر می بریم که به شیعیان و دوستداران خود توجه دارد.پس می توانیم از پشت پرده غیبت هم با او ارتباط داشته و راز دل گوییم،در وصف او و درد فراق،سخنان و اشعاری را بر زبان داشته باشیم و همواره ارتباط عمیق قلبی و معنوی خود را با او حفظ کنیم،زیارت نامه های او را به ویژه در برخی زمان ها و مکان های مخصوص بخوانیم و از زیارت نامه آل یس بهره وافر بگیریم.
➖خلاصه،در برخی اوقات با مولای خود شور و حالی داشته باشیم،بگوییم،بخوانیم،بنالیم و چراغ یادش را در آسمان جانمان روشن بداریم.
?پس از بیدار شدن از خواب،اولین کسی باشد که بر او سلام می کنیم و در روی زمین عزیزترین کسی باشد که به او عشق می ورزیم.یادش را غنیمت دانسته و نامش از مؤثرترین و جذّاب ترین نام ها در قلب ما باشد.در نام گذاری ها اولویت را به نام او دهیم،در یادآوری ها،یاد او را مقدم بداریم و از اعمالی که دوست دارد دریغ نورزیم.
➖در بذل مال برای او پیشی گیریم و در حرکت های فرهنگی سالم و جهت دار مهدوی،حضور جدی داشته باشیم و بدانیم که مولای ما بر اعمالمان نظاره خواهد کرد و اگر بتوانیم با حرکت های خود انبساط خاطری برای او فراهم آوریم.این را افتخاری بزرگ بدانیم که از فضل خداوند نصیب ما شده است و با اشتیاق به انجام آن مبادرت ورزیم.
?خلاصه عاشق مهدی علیه السلام بی کار و بی یاد او نمی نشیند،یاد او را زنده نگاه داریم و در ترویج معارف مربوط به او تلاش نماییم و از خدا بخواهیم لحظه های شکوهمند ملاقات با او را در خواب و بیداری نصیب ما فرماید.
?پرچم هدایت،حجة الاسلام محمدرضااکبری
?الّلهُـــمَّ عَجِّــــــلْ لِوَلِیِّکَــــــ الْفَــــــــرَج الساعة?
قرار بود با سواد شویم
قرار بود با سواد شویم❗️
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه…
قرار بود با سواد شویم…
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم…
قرار بود با سواد شویم…
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم…
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم…
قرار بود با سواد شویم…
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم…
استرس و نگرانی… شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم.
قرار بود با سواد شویم…
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره… تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم…
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم …
یاد بگیریم
? #یاد_بگیریم
از محبت دیشب پدر نگوییم در حضور کسی که پدرش در آغوش خاک آرمیده است…
? #یاد_بگیریم
از آغوش گرم مادر نگوییم در حضور کسی که مادرش را فقط در خواب میتواند ببیند …
? #یاد_بگیریم
اگر به وصال عشقمان رسیدیم، میان انبوه جمعیت کمی دستانش را آهسته تر بفشاریم،
شاید امروز صبح کسی در فراق عشقش چشم گشوده باشد …
? #یاد_بگیریم
اگر روزی از خنده فرزندمان به وجد آمدیم، شکرش را در تنهاییمان به جا آوریم
نه وصف خنده اش را درجمع …
شاید کسی در حسرتش روزها را میگذراند…
? #یاد_بگیریم
آهسته تر بخندیم، شاید کسی غمی پنهان دارد
که فقط خدا میداند..
فلسفه دعا
بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا
خداوند در قرآن پر برکت میفرماید:
“بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را”
اما قطعا با خود می گویید که من بارها از خداوند خواستهام و پاسخی به من نداده است. در لحظاتی که گمان میکنیم در حال دعا هستیم و خدا را میخوانیم، رنجهایمان را میخوانیم و تمرکز بر رنج میکنیم نه خداوند، در نتیجه وقتی شما رنج را میخوانید رنج در کنارتان میماند.
(بعبارتی قانون جذب انرزی منفی)
خواندن خدا یعنی در لحظه دعا چنان به ذات پاکش توجه کنی و چنان با او سخن بگویی که در دستانت که به سمت آسمان و به سمت اوست سنگینی بخشش را حس کنی. چنان او را صدا بزنی که نیاز به وساطت فرشتگانش نباشد و خود با لحنی آرام پاسخ دهد: “بنده من! بنده من! چه میخواهی؟ ” و هنگامی که خواستهات را بگویی، سخنت که به پایان رسید صدای لبیک جانانهاش را بشنوی. این خداوند؛ خداوندی است که حضور دارد و در قرآن و قلبت با شما سخن میگوید و همواره با شماست. “هوالحی. و هو القیوم “
اما یک مرتبه بالاتر هم داریم. و آن
یَآ أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (۲۷) ارْجِعِى إِلَى رَبِّکَ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
واین مقام عاشقان است
التماس دعا?
داستان آموزنده
پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟
?داستان های امثال/ذوالفقاری