حکایت جوان ثروتمند
?جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید: - “پشت پنجره چه می بینی؟” - “آدمهایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.” بعد آینه ی بزرگی… بیشتر »
نظر دهید »
جوان خدا ترس
✨﷽✨ ? سلمان یکی از یاران پیامبر ص تعریف کرده روزی از بازار آهنگران کوفه می گذشت. جوانی نقش زمین شده بود و مردم دورش را گرفته بودند. ? سلمان از گرمای کوره ها، عرق از پیشانی اش سرازیر بود. هر کس درباره جوان سخنی می گفت. یکی می گفت: دچار تشنج شده است. ?… بیشتر »
دو روز مانده تا پایان جهان
داستانی زیبا درمورد شخصی که یک روز زندگی کرد و قدر زندگی را دانست. دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از… بیشتر »
یاد اموات
در روایتی نقل شده است که اموات در هر جمعه از ماه رمضان می آیند ، می ایستند و با صدایی محزون و با حالتی گریان چنین ندا می کنند: ای خانواده من ، ای فرزندان من ، ای نزدیکان من ، با چیزی(عملی) به ما مهربانی کنید تا خداوند به شما رحم نماید. ما را یاد کنید و… بیشتر »
حکایت
✍در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی… بیشتر »