چگونه شمر نباشیم
✅گزیده ای از سخنرانی
?دکتر محمد رضا سنگری در سال ۱۳۸۶
??????
*چگونه شمر نباشیم؟*
?يكي از افراد مقابل امام حسین، شمربن ذي الجوشن است. ازفرماندهان سپاه امام علي در صفين. اين چنين كسي حالا در كربلا شمر ميشود. شمر آدم كوچكي نبود. او شانزده بار با پاي پياده به سفر حج رفته است. فكر نكنيد شمر اهل نماز و روزه نبود. او و بسياري ديگر كه مقابل سیدالشهداء ايستادهاند، آدمهايي هستند كه پيشاني پينهبسته داشتند.
ابن عباس درباره خوارج به امام علی گزارش داد:
« مرداني را ديدم كه ضجه هايشان در نيمه شب بلند بود و صداي تلاوت قرآنشان همه جا ميپيچيد. ميتوانستي قيچي به دست بگيري و زانوهاي پينهبستهي آنها را از فرط عبادت بچيني.))
در كتاب تاريخ مسعودي ميخواندم كه در كربلا، هر روز بیست هزار نفر در فرات غسل ميكردند.
غسل” قربة الي الله” و ميگفتند:
غسل مي كنيم تا ثواب کشتن حسین بيشتر باشد.
فكر نكنيد در لشکر عمرسعد كسي نماز نميخواند. برخي از همین افراد به امام حسین ميگويند كه نماز شما قبول نيست!
قصه ي كربلا به اين سادگي كه ما تصور ميكنيم نيست.
بسياري از افرادی كه همراه عمربن سعد به كربلا وارد شدند، نقاب بر چهره داشتند و از امام حسین خجالت ميكشيدند.
ما در كربلا به كلاس شمر شناسي نياز داريم. شمري كه شانزده بار به مكه رفت؛ و جانباز اميرالمومنين بود؛ چگونه به اينجا رسيد؟
اين هشداری است براي جمعهاي كه منتظر امام زمان است.
فرض كنيد فردا روز جمعهاي است كه امام ظهور ميكنند.
آيا ما با اين مشخصاتي كه از كربلا ميگوييم از ياران امام زمان هستيم؟
شمر ویژگیهایی داشت که از او شمر ساخت. من سه ويژگي بارز شمر را برای شما میگویم:
۱_ اولين خصوصيت شمر اين بود كه ميگفت: شكم از همه چيز براي من مهمتر است.
او براي دست يافتن به غذا دست به هركاري مي زد. دعواي شكم دعواي مسخرهاي است كه ما هم با آن درگير هستيم.
روزي قصاب محل به امام علی گفت:
«امروز گوشت نابي دارم، بيا ببر.» حضرت فرمودند:«پول ندارم.»
قصاب گفت:
« ما شما را قبول داريم. گوشت را امروز ببر وپولش را فردا بده.»
حضرت فرمودند: «به جاي اين كه به شما بگويم فردا پول ميدهم به شكمم ميگويم، فردا گوشت بخور.»
به تعبير امام علی «انسان موجودي نيست كه زيستنش طي كردن فاصله ميان سفره و توالت باشد.»
۲_نكته ي دوم در شخصيت شمر اين بود كه چشم ديدن پيشرفت هيچكسی را نداشت و به خاطر همين مسئله است كه به كربلا آمد.
شمر آدمي است كه مدام درباره دیگران حرف میزند.
مثلاً فردي نزد ما مي آيد، وخبري را به ما ميگويد ما ميگوييم جدي؟! بعدش چی شد؟!
اين كار باعث تشويق طرف مقابل ميشود و باب غيبت را ميگشايد.
اگر كسي نزد شما غيبت كرد ، سرتان را پايين بيندازيد و به چشمان او نگاه نكنيد اين كار باعث ميشود كه ديگر اين كار را تكرار نكند.
شمر چنين روحيه اي داشت كه مرتب عليه ديگران حرف میزد و تاب ديدن موفقیتهاي ديگران را نداشت.
۳_ سومين خصوصيت بارزی كه شمر داشت، مسخره كردن ديگران بود. در كربلا نیز شمر بارها حرفهاي آزاردهندهاي به امام حسین زد و ایشان را مسخره کرد.
من كشورهاي ديگر را هم ديدهام امّا هيچ كشوري لطيفهسازتر از ايران نيست. هر چيزي را بهانهي دست انداختن ميكنند.
اين خصوصیتها از جانباز امام علی، شمر ساخت، شمري كه در كربلا با قساوت كامل بر سينهي پسر رسولالله نشست و با بي رحمي تمام، دوازده ضربه از پشت به گردن امامحسین وارد كرد.
امام حسين در روز عاشورا گفت: هر كس كه مدیون است كربلا را ترك كند.
ياران امامحسین مدیون کسی نبودند.
حتی امام حسین زمين كربلا را به شصت هزار درهم از بنیاسد خريد و آن را به خود بنياسد بخشيد و گفت:
« نميخواهم خونم در زمين غصبي ريخته شود.»
اگر گير دنيايي داريد و نمیتوانید پول حلال به دست آوريد نميشود از ياران امام زمان شيد. فكر نكنيد كه شما الان چند ميليون نفر هستيد و اگر دركربلا بوديد هم همين قدرمي مانديد! آنقدر پالایش میشدید که معلوم نبود چند نفر میماندید!
امام حسين در روز عاشورا فرمودند: ميدانيد چرا حرف مرا نمي پذيريد؟ شكم ها يتان از حرام پر شده است.
معني حرف حسين(ع) اين است كه اصحاب من كساني هستند كه لقمهي حرام نخوردهاند. هر كس كه الان لقمهي حرامي در شكمش باشد اگر امام زمان(عج) بيايد، امام به او نمي گويد با من بيا. بلکه میگویند برو اول خودت را پاك كن بعد اگر توانستي بيا. و این، راه را سخت ميكند.
خوشا به حال شيعه اي كه شانههايش بلرزد، اما بيشتر، خوشا به حال شيعهاي كه پيش ازشانههايش، دلش بلرزد.
با امام حسين(ع) بودن، آدمي با اخلاق ميخواهد. اگر بلد نيستيد در خانه محبت كنيد، با حسين نیستید.
كربلا فشرده ترين كلاس تاريخ است.
تلنگر
✨﷽
✍مردی که الاغ «آقا جمال اصفهانی» رو هدایت میکرد، مریض شد و یکی دیگه به جاش اومد. کسی که تازه اومده بود، پیش خودش حساب - کتاب کرد که اگر آقا رو از راهی ببره (که رفیق قبلیش در شبهای پیش میبرد)، دیر میرسیدن به مسجد و… مردم، معطل پیشنمازشون میموندن. فکری کرد و راه معقولتری رو انتخاب کرد.
الاغ که به سر کوچهٔ مسیر رسید، ایستاد. هرچی مرد به کَپَل الاغ زد، الاغه حرکتی نکرد… آقاجمال که چشمهاش کمسو شده بود، نگاهی به کوچه کرد و با تعجب گفت: «اولِ اول، رفیقتون از همین مسیر، میبرد ما رو… نمیدونم چرا نمیره» تا این حرف رو آقاجمال گفت، مرد لبخندی زد و گفت: «توی این کوچه، سانحهای برای این الاغه رخ داده؟»… آقاجمال فکری کرد و گفت: «آره… دستش توی یه چاله رفت و سکندری خورد»… مرد ادامه داد: «و رفیقم از فرداش مسیر رو عوض کرد؟!»… آقاجمال، حرف مرد رو تأیید کرد… مرد گفت: «رفیقم به خاطر همین، مسیر رو عوض کرده… اگه الاغها از راهی برن و اتفاق بدی براشون بیفته محاله دوباره از همون راه برن».
آقاجمال، همون شب نشست روی منبر مسجد و خطاب به مردم گفت: «خاک بر سر من مردم!… هشتاد ساله شدهم… اما با این که نتیجهٔ خطاها و گناههام رو دیدهم، هنوز تکرارشون میکنم»
مداد باش
عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد!
چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
?اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
?دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
?سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
?چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
?پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
دفن بدن جناب جون
۲۰ محرم | دفن بدن “جناب جون” در کربلا
سنگ هم اگر محبت تو را داشته باشد به لحظه جواهر خواهد شد!
جای تعجب ندارد که غلام سیاه رویت چو ماه تمام بدرخشد!
☀☀☀
بعد از ده روز از واقعه #عاشورا جمعى از بنى اسد بدن شریف #جون غلام ابوذر غفارى را پیدا کردند در حالى که صورتش نورانى و بدنش معطر بود و سپس او را دفن کردند.
جون کسى بود که امیرالمؤمنین (ع) او را به ۱۵۰ دینار خرید و به ابوذر بخشید. هنگامى که ابوذر را به ربذه تبعید کردند این غلام براى کمک به او به ربذه رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدینه مراجعت کرد و در خدمت امیرالمؤمنین (ع) بود تا بعد از شهادت آن حضرت به خدمت امام مجتبى (ع) و سپس به خدمت امام حسین (ع) رسید و همراه آن حضرت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد.
هنگامى که جنگ در روز عاشورا شدت گرفت او خدمت امام حسین (ع) آمد و براى میدان رفتن و دفاع از حریم ولایت و امامت اجازه خواست. حضرت فرمودند: در این سفر به امید عافیت و سلامتى همراه ما بود! اکنون خویشتن را به خاطرما مبتلا مساز.
جون خود را بر قدمهاى مبارک امام حسین (ع) انداخت و بوسید و گفت: اى پسرسول خدا، هنگامى که شما در راحتى و آسایش بودید من کاسه لیس شما بودم، و حال که به بلا گرفتار هستید شما را رها کنیم؟
جون با خود فکر کرد: من کجا و این خاندان کجا؟! لذا عرضه داشت: آقاى من، بوى من بد است و شرافت خانوادگى هم ندارم و نیز رنگ من سیاه است. یا اباعبدالله، لطف فرموده مرا بهشتى نمایید تا بویم خوش گردد و شرافت خانوادگى بهدست آورم و رو سفید شوم. نه آقاى من، از شما جدا نمىشود تا خون سیاه من با خون شما خانواده مخلوط گردد. جون مىگفت و گریه مىکرد به حدى که امام حسین (ع) گریستند و اجازه دادند.
با آنکه جون #پیر مردى ۹۰ ساله بود، ولى #بچهها در حرم با او انس فراوانى داشتند. او به کنار خیمهها براى خداحافظى و طلب حلالیت آمد، که صداى گریه اطفال بلند شد و اطراف او را گرفتند. هر یک را به زبانى ساکت کرد و به خیمهها فرستاد و مانند شیرى غضبناک روى به آن قوم ناپاک کرد. او جنگ نمایانى کرد، تا آنکه اطراف او را گرفتند و زخمهاى فراوانى به او وارد کردند. هنگامى که روى زمین افتاد، امام حسین (ع) سر او را به دامن گرفت و بلند بلند گریست، و دست مبارک بر سر و صورت جون کشید و فرمود: «اللهم بیض وجهه و طیب ریحه و احشره مع محمد و آل محمد (ع)»: بارالها رویش را سفید و بویش را خوش فرما و با خاندان عصمت (ع) محشورش نما.
از برکت دعاى حضرت روى غلام مانند #ماه تمام درخشیدن گرفت و بوى عطر از وى به مشام رسید.
چنانکه وقتى بدن او را بعد از ده روز پیدا کردند #صورتش_منور و #بویش_معطر بود.
سخن عزرائیل
مرحوم شهید دستغیب(ره) در کتاب «داستانهای شگفت» حکایتی درباره اهمیت زیارت عاشورا آورده اند که خلاصه آن چنین است:
یکی از علمای نجف حدود یکصد سال پیش، در خواب حضرت عزراییل را می بیند. پس از سلام می پرسد: از کجا می آیی؟ ملک الموت می فرماید: از شیراز! روح مرحوم میرزا ابراهیم محلاتی را قبض کردم.
شیخ می پرسد: روح او در چه حالی است؟ عرزاییل می فرماید: در بهترین حالات و بهترین باغهای عالم برزخ. خداوند هزار ملک را برای انجام دستورات شیخ قرار داده است.
آن عالم پرسید: آیا برای مقام علمی و تدریس و تربیت شاگرد به چنین مقامی دست یافته است؟
فرمود: نه! گفتم: آیا برای نماز جماعت و بیان احکام! فرمود: نه! گفتم پس برای چه؟ فرمود: برای خواندن زیارت عاشورا.
نقل است که مرحوم میرزا، سی سال آخر عمرش زیارت عاشورا را ترک نکرد و هر روز که به سبب بیماری یا امر دیگری نمی توانست بخواند، نایب می گرفت.
? #داستان_های_شگفت
✍ آیت الله شهید دستغیب