یا حسین
◀️ «بسم ربّ الرّضا والمعصومه»
?«… اگر پایتان را از اسلام کنار بگذارید این طلبهای که اینجا نشسته با کمال قوا با شما مخالفت میکند…»
«…نمیشود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط میکنی قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد… نمیتوانی قبول نداشته باشی…
مردم رأی دادند به اینها … رأی دادند به قانون اساسی. مردمی که به قانون اساسی رأی دادند منتظرند که قانون اساسی اجرا بشود؛ نه هرکس از هر جا صبح بلند میشود بگوید من شورای نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسی را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئیس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، ولو برخلاف رأی شما باشد…»
✍همین چند جمله از امام خمینی(ره) کافی نیست تا آنها که می گویند تهران و رئیس جمهور و وزارت بهداشت و دادستان و مدعی العموم و دادگاه و ستاد مبارزه با کرونا و … را قبول ندارند، ساکت شوند؟!
⛔️اشتباه نشود!
ابراز نظر و عقیده و آزادی بیان در حدّ خودش محترم است و هیچ مانعی ندارد.
به رئیس جمهور و اهل کابینه هم نقد فراوان وارد است. کما اینکه به حوزه و دانشگاه نقد وارد است. به صدا و سیما و سپاه و ارتش و … هم نقد وارد است.
نیست؟‼️
هست.
⭕️ولی آنارشیسم، هرج و مرج، خود مختاری، غلط است، غلط اضافی است.
و محکوم است.
⭕️شکستن درب حرم و توهین و هتک مقدسات که اصلا جای سخن گفتن ندارد. این موضوع، ادامه نهروان است، نه دفاع از حرم.
اگر ادامه کوچه و سقیفه و درب سوخته و سینه شکسته نباشد، حتما ادامه اشعث ها و شُریح ها و ابوموسی ها هست.
?مگر کشور قانون ندارد؟ شورای امنیت و شورای تأمین ندارد؟ ستاد مبارزه با کرونا ندارد؟ چه و چه و چه ندارد…؟!
✅در کشوری که رهبر آن هم، از تبعیت خودش از قانون سخن می گوید، و برای انتخاب و منتخب مردم حرمت قائل است، کجا فلان شخص حق دارد بگوید تهران غلط کرد، وزیر غلط کرد،رئیس جمهور غلط کرد؟
⭕️قانون تعطیل بردار نیست. و هیچ زمان و مکان و فرد و نهادی استثناء نیست!
حج تعطیل بردار است، ولی قانون ، نه!
وجوب جهاد استثناء دارد، قانون ، نه!
زیارت هم به همین سیاق. قانون، نظم، رعایت مصلحت نظام، مصالح اجتماعی، اینها همه بر زیارت ، مقدم است.
✅"اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم”
نظم
نظم
نظم
سردار دلها
✍ سالها بود میخواندیم و میگفتند ؛
حسِ انتقام، بالاترین مرتبه از مراتبِ عزاداریِ حسین است …
و اگر گریهی بر حسین، تو را برای #انتقام ، نشوراند، گریهی حقیقی نیست!
این حقیقت را، اهل عشق، خوب میفهمیدند؛ مثل #حاج_قاسم …
اما برای جانهای کوچک ما، شاید نامأنوس بود!
✨گذشت و گذشت، تا داغِ همین حاج قاسم … معادله را حل کرد!
داغ این روزها آنقدر کمرشکن است که، اشک تخفیفش نمیدهد!
اما آنچه از درونِ کوچک و بزرگ، تراوش کرده و میکند؛ یک حقیقت است؛
#انتقام_سخت ✌️
بالاترین مرتبهی عزاداری ….
✨حاج قاسم را همه عاشق بودند…
آغوشش برای همه جا داشت….
برای همین، بالاترین معادلهی عالم را، جوری حل کرد؛ که همـــه بفهمند …
نه فقـــط اهلِ عشـــق ❤️
از دزدی بادمجان تا ازدواج
ومن یتق الله یجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لا یحتسب?
*شیخ علی طنطاوی ادیب دمشق درخاطراتش نوشته : یک مسجد بزرگی در دمشق هست که به نام *مسجد جامع توبهمشهور است.*
علت نامگذاری آن به مسجد توبه بدین سبب هست که آنجا قبلا محل منکرات بوده ولی یکی از فرمانداران مسلمان آن را خرید و بنایش را ویران کرد و سپس مسجدی را در آنجا بنا کرد.
یکی از طلبه ها که خیلی فقیر بود و به عزت نفس مشهور بود در اتاقی در مسجد ساکن بود.
دو روز بر او گذشته بود که غذایـی نخورده بود و چیزی برای خوردن نداشت و توانایی مالی برای خرید غذا هم نداشت. روز سوم احساس کرد از شدت گرسنگی به مرگ نزدیک شده است
با خودش فکر کرد او اکنون در حالت اضطراری قرار دارد و شرعا گوشت مردار و یا حتی دزدی در حد نیازش جایز هست.
بنابراین گزینه دزدی بهترین راه بود.
شیخ طنطاوی در خاطراتش ادامه می دهد : این قصه واقعیت دارد و من کاملا اشخاصش را میشناسم و از تفاصیل آن در جریان هستم
و فقط حکایت میکنم نه حکم و داوری.
این مسجد در یکی از محله های قدیمی واقع شده و در آنجا خانه ها به سبک قدیم به هم چسپیده و پشت بام های خانه ها به هم متصل بود بطوریکه میشود از روی پشت بام به همه محله رفت.
این جوان به پشت بام مسجد رفت و از آنجا به طرف خانه های محله به راه افتاد.
به اولین خانه که رسید دید چند تا زن در آن هست چشم خودش را پایین انداخت و دور شد و به خانه بعدی که رسید دید خالی هست
اما بوی غذایی مطبوع از آن خانه میامد.
وقتی آن بو به مشامش رسید از شدت گرسنگی انگار مانند یک آهن ربا او را به طرف خودش جذب کرد.
این خانه یک طبقه بود از پشت بام به روی بالکن و از آنجا به داخل حیاط پرید.
فورا خودش را به آشپزخانه رساند سر دیگ را برداشت دید در آن بادمجان های محشی (دلمه ای) قرار دارد ، یکی را برداشت و به سبب گرسنگی به گرمی آن اهمیتی نداد ، یک گازی از آن گرفت تا می خواست آن را ببلعد عقلش سر جایش برگشت و ایمانش بیدار شد.
باخودش گفت : پناه بر خدا.
من طالب علمم چگونه وارد منزل مردم شوم و دزدی کنم؟
از کار خودش خجالت کشید و پشیمان شد و استغفار کرد و بادمجان را به دیگ برگرداند و از همان طرف که آمده بود سراسیمه بازگشت وارد مسجد شد و در حلقه درس استاد حاضر شد در حالی که از شدت گرسنگی نمیتوانست بفهمد استاد چه می گوید
وقتی استاد از درس فارغ شد و مردم هم پراکنده شدند.
یک زنی کاملا پوشیده پیش آمد با شیخ گفتگویی کرد که او متوجه صحبت هایشان نشد.
شیخ به اطرافش نگاهی انداخت و کسی را جز او نیافت.
صدایش زد و گفت : تو متاهل هستی ؟
جوان گفت نه
شیخ گفت : نمیخواهی زن بگیری؟
جوان خاموش ماند.
شیخ باز ادامه داد به من بگو میخواهی ازدواج کنی یا نه؟
جوان : پاسخ داد به خداوند که من پول لقمه نانی ندارم چگونه ازدواج کنم؟
شیخ گفت : این زن آمده به من خبر داده که شوهرش وفات کرده و در این شهر غریب
و ناآشنا هست و کسی را ندارد و نه در اینجا و نه در دنیا به جز یک عموی پیر کس دیگری ندارد و او را با خودش آورده و او اکنون درگوشه ای از این مسجد نشسته و این زن خانه ی شوهرش و زندگی و اموالش را به ارث برده است.
اکنون آمده تقاضای ازدواج با مردی کرده تا شرعا همسرش و سرپرستش باشد تا از تنهایی و انسانهای بدطینت در امان بماند. آیا حاضری او را به عقد خود در بیاوری؟
جوان گفت : بله و رو به آن زن کرد و گفت : آیا تو او را به شوهری خودت قبول داری؟
زن هم پاسخش مثبت بود.
عموی زن دو شاهد را آورد و آنها را به عقد یکدیگر در آورد و خودش به جای آن طلبه مهر زن را پرداخت و به زن گفت : دست شوهرت را بگیر.
دستش را گرفت و او را به طرف خانه اش راهنمایی کرد.
وقتی وارد منزلش شد نقاب از چهره اش برداشت.
جوان از زیبایی و جمال همسرش مبهوت ماند و متوجه آن خانه که شد دید همان خانه ای بود که واردش شده بود
زن از او پرسید : چیزی میل داری برای خوردن؟
گفت : بله. پس سر دیگ را برداشت و بادمجانی را دید و گفت : عجیب است چه کسی به خانه وارد شده و از آن یگ گاز گرفته است؟
مرد به گریه افتاد و قصه خودش را برای همسرش تعریف کرد.
زن گفت :
*این نتیجه امانت داری و تقوای توست.*
*از خوردن بادنجان حرام سرباز زدی خداوند تعالی همه خانه و صاحب خانه را حلال به تو بخشید.*
*کسی که بخاطر خدا چیزی را ترک کند و تقوا پیشه نماید*
*خداوند تعالی در مقابل چیز بهتری به او عطا میکند.*
*توبه تولدی دوباره*
?♥️?
داستانی آموزنده
مردی به پیامبر خدا، حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت:
ای پیامبر میخواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی.
سلیمان گفت: تحمل آن را نداری.
اما مرد اصرار کرد.
سلیمان پرسید: کدام زبان؟
جواب داد: زبان گربه ها!
سلیمان در گوش او دمید
و عملا زبان گربه ها را آموخت….
روزی دید دو گربه با هم سخن میگفتند.
یکی گفت: غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم!
دومی گفت: نه، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،
آنگاه آن را میخوریم.
مرد شنید و گفت: به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید،
آنرا فروخت!
گربه آمد و از دیگری پرسید: آیا خروس مرد؟ گفت نه،
صاحبش فروختش، اما گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.
گربه گرسنه آمد و پرسید آیا گوسفند مرد؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت.
اما صاحبخانه خواهد مُرد و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!
مرد شنید و به شدت برآشفت.
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد!
خواهش میکنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد:
خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن!
?حکمت این داستان :
خداوند الطاف مخفی دارد، ما انسانها آن را درک نمی کنیم.
او بلا را از ما دور میکند ،و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم…!!
محبت نسبت به امام زمان
محبت اهل بیت ، خصوصا امام زمان به ما شیعیان ذاتی است
فرموده اند ،
ما شیعیان
ازباقیمانده گِلِ آنها خلق شده ایم?
خود امام زمان می فرمایند:
ما در مراعات شما کوتاهی نکرده ایم و یاد شما را فراموش نمی کنیم
? یار نزدیک تر از من به من است
? وین عجب تر که من از خودم
? طهارت نفس و دوری از ارتکاب گناه
?توسل به ائمه ،که شاه کلید ارتباطی ما برای رسیدن به قرب الهی است
?مطالعه احوال خوبان و مرتبطین با حضرت
?همسانی با امام ؛اگر انسان بخواهد به کسی نزدیک شود ، چارهای جز شبیه ساختن خود به ایشان را ندارد
? کسب فضائل اخلاقی ؛ آراستن درون و تقوا پیشگی
?ذکر همیشگی امام ؛ شخص مومن هیچ وقت و در هیچ مکان از یاد امام خویش غافل نیست
?عشق سرشار؛ اظهار اشتیاق و چشم به راه بودن
? حزن و اندوه در فراق امام
?خواندن دعا و زیارت