داستان تربیتی واقعی
✍معلّم از دانشآموز سوالی کرد امّا او نتوانست جواب دهد، همه او را تمسخر کردند. معلّم متوجّه شد که او اعتماد به نفس پایینی دارد. زنگ آخر وقتی همه رفتند معلّم، او را صدا زد و به او برگهای داد که بیت شعری روی آن بود و از او خواست آن بیت شعر را حفظ کرده و با هیچکس در این مورد صحبت نکند. روز بعد، معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن را پاک کرد و از بچّهها خواست هر کس توانسته شعر را سریع حفظ کند، دستش را بالا ببرد. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز بود. بچّهها از این که او توانسته در فرصت کم شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او دست بزنند. معلّم هر روز این کار را تکرار میکرد و از بچّهها میخواست تشویقش کنند. دیگر کسی او را مسخره نمیکرد و دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره او را “خِنگ” مینامیدند، نیست و تمام تلاش خود را میکرد که همیشه احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن را حفظ کند.
?آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاسهای بالاتر رفت. وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی گرفت و اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
?کتاب زندگانی دکتر ملک حسینی
امام مهدی شناسی
?ناقور،وجود مقدس امام زمان?
?امام صادق علیهالسلام در ذیل آیه ۸ سوره مبارکه مدّثّر «فَإِذا نُقِرَ فِي النَّاقُور»؛«زمانی که در نقاره کوبیده می شود» میفرمایند:
«إِنَّ مِنَّا إِمَاماً مُظَفَّراً مُسْتَتِراً فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ ذِكْرُهُ إِظْهَارَ أَمْرِهِ نَكَتَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةً فَظَهَرَ فَقَامَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»[کافی، ج۱، ص ۳۴۳]
«از ما امامی است غالب ولی مستور، زمانی که خدای سبحان ظهور او را اراده کند در دل او زنگی را به صدا در می آورد، سپس او به امر خداوند ظهور می کند»
?طبق این روایت، «ناقور» وجود مقدس حضرت ولیعصر علیهالسلام است.
?در روایتی دیگر امام صادق علیهالسلام میفرمایند:«إِذَا نُقِرَ فِي أُذُنِ الْقَائِمِ أُذِنَ لَهُ فِي الْقِيَامِ»[تاویلات آیات ظاهریه، ص۲۰۸]
«هنگامی که خدا در گوش قائم علیهالسلام تکلم کند، امام قیام مینماید»
?گویا وجود مقدس امام نقارهای است که خدای سبحان در آن حقیقت را در اعلام می کند.
? نقاره بسیاری از اوقات بیصدا است ولی وقتی به صدا در بیاید خبرهای عجیب و غریب میدهد، وجود مقدس حضرت ولی عصر نقر میکند، در گوش دل ما حقایقی را به صدا در میآورند که اعلام توجه شاه به گدا است.
?حضرت ناقوری هستند که از جانب او به دل هر یک از ما پیامی داده شده و در وجودمان قیامت صغرایی ایجاد میشود.
#مهدی_شناسی
#قسمت_676
#امام_زمان
#استاد_بروجردی
تلنگر
? همه ما این جملات را شنیده ایم
وقتی همه #دزدی می کنند چرا من نکنم
در جایی که همه گرگند باید #گرگ شوی
خواهی نشوی رسوا هم #رنگ #جماعت شو
? آیا این #استدلال که چون همه به یک سمت #اشتباه می روند من هم باید پیرو اکثریت باشم،استدلال درستی است؟
? اجازه بدهید به #قرآن رجوع کنیم تا جواب سوالمان را پیدا کنیم
? آیه ی در تصویر در #مكه نازل شد و در آن زمان #مسلمانان شديدا در اقليت بودند، گاهى اقليت آنها و اكثريت قاطع بت پرستان و مخالفان اسلام، ممكن بود اين #توهم را براى بعضى ايجاد كند كه اگر آئين آنها #باطل و بى اساس است چرا اينهمه پيرو دارند و اگر ما بر حقيم چرا اينقدر كم هستيم؟!
? در اين آيه براى دفع اين توهم كه به دنبال ذكر حقانيت قرآن در آيات قبل ممكن است پيدا شود، #پيامبر خود را مخاطب ساخته، مىگويد:” اگر از اكثر مردمى كه در روى زمين هستند پيروى كنى ترا از راه حق #گمراه و منحرف خواهند ساخت
? وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ
? در جمله بعد دليل اين موضوع را بيان می كند و می گويد: علت آن اين است كه آنها بر اساس منطق و فكر صحيح كار نمی كنند، راهنماى آنها يك مشت گمانهاى آلوده به هوى و هوس و يك مشت #دروغ و #فريب و #تخمين است
? إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ
? از آنجا كه مفهوم آيه قبل اين است كه اكثريت به تنهايى نمی تواند راه حق را نشان دهد نتيجه آن، اين مىشود، كه راه #حق را تنها بايد از خداوند گرفت هر چند طرفداران راه حق در اقليت بوده باشند
? لذا در آيه دوم دليل اين موضوع را روشن می سازد كه
? پروردگارت كه از همه چيز با خبر و آگاه است و در علم بی پايان او كمترين اشتباه راه ندارد، بهتر می داند راه ضلالت و هدايت كدام است و گمراهان و هدايت يافتگان را بهتر می شناسد
مقام از خود ممنون
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای…فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. “
مرد خندید و گفت: ” وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. ” موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: ” می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
ماجرای تشرف
⭕️ ماجرای #تشرف مرحوم شیخ مصطفی #خبازیان در سرداب منزل خودش
✔️ آقاي حاج حسن بهاري يكي از دوستان نزديك مرحوم خبازيان نقل مي كند:
? “حدود يك ماه قبل از فوت مرحوم خبازيان بود كه شبي مرحوم به من زنگ زد كه يك تاكسي بگير بيا با هم حرم حضرت رضا سلام الله علیه مشرف شويم و دقيقا خاطرم هست كه در مكالمه تلفني كه داشتيم گفت به شرط اين كه پول تاكسي را من حساب كنم بنده يك تاكسي گرفتم و دنبال ايشان رفتم . وقتي مرحوم خبازيان داخل ماشين كنار من نشستند فرمودند كه مطلبي به شما ميگويم تا زنده هستم به كسي نقل نكني گفتم: چشم.
?فرمودند:
➕ ذكري جهت تشرف به محضر حضرت بقيت الله الاعظم عج از آيت الله سيد محمود مجتهد سيستاني گرفتم كه البته ايشان استخاره كردند كه ذكر را بدهند و خوب آمد چهل روز با آدابي كه فرمودند ذكر را در منزلم واقع در كوي فرهنگ خواندم و ديروز روز چهلم بود . روز چهلم در منزل كسي نبود و من در سرداب مشغول ذكر بودم. درب ورودي را بسته و اتفاقا قفل كرده بودم كه ناگهان ديدم دونفر ، يك پيرمرد نوراني و يك جوان عرب وارد شده و سلام كردند . به محض ورود اول تمام اعضاء و جوارحم خشك شد و از كار افتاد و سپس با خود گفتم درب كه قفل است اين بزرگواران از كجا وارد شدند و تازه متوجه شدم زبانم از كار افتاده است حتي جهت احترام نتوانستم از جاي خود برخيزم و به همان حالت كه بر روي سجاده رو به قبله مشغول ذكر بودم خشكم زده بود پيرمرد گفت آقا بقيه الله مي باشند جواب سلام را بده و من كه زبانم از كار افتاده بود مانند يك انسان گنگ و با اشاره سر به زحمت جواب دادم و از گوشه چشم جلالت و عظمت حضرتش را نظاره گر بودم نور از گريبان مباركش تمام صورت را گرفته بود پيرمرد فرمود
?آقا امام زمان مي فرمايند: #تو_اسود_ما_هستي خدا رحمتت كند و بعد از لحظه اي بلند شده و تشريف بردند تا به خودم آمدم و به درب خروجي مراجعه كردم ديدم درب منزل قفل ميباشد تا اذان مغرب گريه كردم تا آنجا كه مهر نمازم به گل مبدل شد و با مهري ديگر نماز مغرب را خوانده با همان حال به منزل استادم آيت الله العظمي سيد محمود مجتهد سيستاني رفتم .داستان را برايشان نقل كردم و از ايشان پرسيدم اسود لقب كدام بزرگوار بوده است
?ايشان فرمودند: #اسود_لقب_مقداد_است و
#شما_نمره_بيست_از_آقا_امام_زمان_گرفته_ايد آقا فرمودند امام زمان عجل الله فرجه ديگر چيزي نفرمودند گفتم چرا پيرمرد گفت كه آقا مي فرمايند خدا رحمتت كند تا اين جمله را گفتم آقا با دست محكم بر پاي خود زدند وديگر چيزي نفرمودند.”
?(منبع: سایت رسمی آیت الله مجتهدی سیستانی رضوان الله علیه)